۱۳۹۴ شهریور ۷, شنبه

محمد جعفري «همنشين شاگرد جلاد اوين» - گزارشي از: خواهر مجاهد مهناز بزازي

در پي شكست توطئه هاي سياسي- تبليغاتي و جنايات نظامي - تروريستي رژيم آخوندي براي انهدام مجاهدين و تنها جايگزين دموكراتيك، كه به تمام سوز شدن شماري از مهره هاي ذخيرة وزارت اطلاعات منجرشد، و به دنبال شكست آخوند روحاني كه حتي در حد راه انداختن دود و دم تبليغاتي و توهم اصلاح و میانه‌روی از درون رژيم مشابه دوران خاتمي توفيق نيافت، وزارت اطلاعات به دستور بيت ولايت، با يك فرار به جلو به خودزني ديگري دست زد و شماري ديگر از مأموران نفوذي و پوششي خود در خارجه با ژست اپوزيسيون را به نحو فضاحت باري تمام سوز كرد

تا به‌زعم خود حفرة اين شكستها را از طريق ديگر پركند.

اين تقلاي مذبوحانه از يكسو با تلاش براي درهم شكستن مرز سرخ بين رژيم و ضد رژيم و با ريختن قبح رابطه با بدنامترين مزدوران و جانيان صادراتي رژيم به خارجه انجام ميگيرد كه با مصاحبه يك مأمور نفوذي به نام محمد جعفري (تحت عنوان همنشين بهار) با شاگرد جلاد اوين سعيد شاهسوندي آغازشده؛ با اين دستاويز كه پاسداري از حق دفاع در برابر اتهامات و حرف و حديثها كه گويا بهناحق در مورد اين جاني مزدور مطرح است، چنين اقتضا ميكند!
يك نمونه عبرت انگيز

 از سوي ديگر، شاهد رونمايي از هويت واقعي يك مأمور نفوذي ديگر گشتاپوي آخوندي به نام جهانشاهي هستيم كه با كندن برچسب«مخالف جدي رژيم» از روي خود و تخته كردن «دكان آلترناتيو» فرمايشي، از طريق بيعت رسمي با رژيم ولايت فقيه و تعيين تاريخ براي بازگشت به ايران ؛ به شرح زير به اطلاع عموم رسانده است:
«اينك 14 ماه است كه من آشتي ملي را روي كشورم گذاشته ام. دراين مدت تحولات اساسي درايران و منطقه صورت گرفته وشاهد بوديم رئيس جمهور جديد ايران آقاي روحاني بارها به آشتي ملي تأكيد كرده كه مورد تأييد بسياري ازشخصيت هاي جمهوري اسلامي هم بوده است . براي من روشن است كه هيچ مسير ديگري جز تعقيب آشتي ملي ازطريق بازسازي اقتصادي كشور موجود نيست و ما اهداف خودمان را از هيچ مسير ديگري دنبال نخواهيم نمود....باتوجه به فجايع زيادي كه درخاورميانه صورت گرفته با توجه به برنامه اعلام شده خود ميخواهم بصورت علني اعلام كنم كه تغيير ويا براندازي نظام جمهوري اسلامي توسط هرگروه سياسي ويا فردي با دردست داشتن اين تجربه كه عواقب آن جنگ داخلي وتجزيه كشور خواهد بود امري كمتر از خيانت نخواهد بود.درمورد اوضاع خودم و ارتباط بامسولين داخل كشور :دراين 14 ماه گذشته درامتداد مختلف با مسولين و شخصيت هاي مختلف حاكميت بوده ايم ...من قصد دارم كه حد اكثر تابهار 2015 به كشورم باز گردم ولي قصد من به هيچ عنوان احيانا تصور نگردد كه هدف تحت فشارقراردادن و يا صدمه زدن به دولت جديد باشد....امروز ميخواهم به صورت علني اعلام كنم درهفته هاي آينده با توجه به تعهدات طبيعي ام كه زاييده اين شرايط جديد ا ست درنظر دارم تمام فعاليت هايم را درچارچوب قوانين كشورمان قرار دهم مانند هرشهروندي درقبال كشورش».( امير حسين جهانشاهي در مصاحبه با تلويزيون خودش به نام ”رها“-21 نوامبر2014)
روزنامه فرانسوي فيگارو 8فوريه2014(19بهمن92) درمصاحبه اي با اين شخص نوشت:
« جهانشاهي در مارس 2010 در پاريس و لندن، ”موج سبز“جنبش حمايت از اپوزيسيون ايران را راه اندازي مي کند. امروز او براي آشتي ملي در کشورش تلاش مي کند». در همين مصاحبه جهانشاهي ميگويد: « من براي انتخاب روحاني شبکه ها و نيز تلويزيون ماهواره اي فارسي زبان خود به نام ”رها“ که در سال 2012 در لندن تأسيس کرده بودم، را فعال کردم. من تمام تلاشم را به کار خواهم گرفت تا آن دسته از مسئولان رژيم که مي خواهند کشور را نجات دهند، موفق شوند...».
تلويزيون ”رها“ كه اكنون صاحبش نقاب از چهره بر ميدارد همان كانالي است كه تواب تشنه به خون (ايرج مصداقي) را در 15 مرداد 93 براي لجن پراكني عليه مجاهدين و شوراي ملي مقاومت ايران به كار گرفت تا به گفته صاحبش: آن دسته از مسئولان رژيم كه ميخواهند كشور را نجات دهند، موفق شوند!
از طرف ديگر جهانشاهي همان كسي است كه بعد از قيام 88 در صدد بود با پاسدار مدحي كه بعداً لو رفت نفوذي رژيم بوده است به براندازي قهرآميز رژيم ولايت فقيه مبادرت كند.
در همان زمان، سايت پاسدار رضايي در بارة طرح وزارت اطلاعات و موضوع نفوذ پاسدار مدحي به «درون اپوزيسيون» نوشت: گروههاي اپوزيسيون «چگونه مي‌توانند نفوذيها را در ميان خود شناساسي کنند؟ هيچ‌راهي ندارند چرا که اولين اصل در نفوذ، همرنگ شدن کامل عوامل نفوذي با محيط نفوذ است. ظاهر عوامل نفوذي از ضد انقلاب‌ترين ضد انقلابها نيز ضد انقلابي تر است! باور نمي‌کنيد؟ چند ماه ديگر صبر کنيد تا گازهاي اشک‌آور ديگري در... و ... منفجر شود». (سايت تابناك 22خرداد1390)
در همانروز، آخوند مصلحي وزير وقت جاسوسي و ترور اطلاعات آخوندي طي مصاحبهاي در باره موضوع نفوذ پاسدار مدحي «در پاسخ به سؤال ديگري مبني بر اينکه آيا موارد ديگري از نفوذ دستگاه اطلاعاتي کشورمان در سيستم‌هاي اطلاعاتي و اپوزيسيون وجود، دارد خاطرنشان کرد: قرار نيست الآن اعلام شود». (سايت جوان آنلاين رژيم 22خرداد1390)
اظهارات جهانشاهي در فيگارو در خرداد 89 نمونه عبرت انگيزي از همان عملكرد ”خودكار سبز خامنه اي“ (پيام مسعود رجوي- 22 بهمن 1388) است. به سوال و جوابهاي زير در فيگارو 14 ژوئن 2010 (24 خرداد 1389) توجه كنيد:

فيگارو : شما زندگي راحت خود به عنوان يک تاجر را ترک کرديد و خود را وارد يک مبارزه سياسي پرمخاطره کرديد. چرا؟
جهانشاهي: در زندگي هر فرد لحظاتي هستند که وظايف مبرم راه زندگي را تعيين ميکنند. احمدي نژاد نه تنها دشمن آزادي براي مردم من است، بلکه او کشور من را بسوي يک جنگ منطقهاي که عواقب جهاني خواهد داشت ميبرد. ما هم اکنون در يکي از اين لحظات هستيم که فرد بايد راحتي شخصي خود را فراموش کند و خودش را بر روي وظايفش متمرکز بکند. من در تاريخ 19 مارس اعلام کردم که من اين وظيفه را به عهده خواهم گرفت که مردم ايران را بسوي آزادي رهنمون بشوم. من اين مبارزه را تا روز پيروزيمان عليه توتاليتاريسم اسلامي رها نخواهم کرد.
فيگارو: شما گفته ايد هنگام آن فرا رسيده است که ايرانيان ديکتاتوري حاکم بر اين کشور را با توسل به زور سرنگون کنند. شما چطور در نظر داريد اين کار را انجام بدهيد؟
جهانشاهي: در گذشته برخي از ايرانيان، در برابر رژيمي که مردم من را سرکوب ميکند، راهبرد نافرماني مدني را توصيه کرده بودند. به همه اينگونه افراد پاسخ من اين است : اولا، ما در کشورمان فردي همانند گاندي نداريم. ثانيا، ديکتاتوري احمدينژاد ضعفهايي که امپراتوري انگلستان در آن دوران داشت را ندارد. ايرانيان هر روز با دستگيريها، اعدامهاي خودسرانه، تجاوزات در زندانها و کشتارها در خيابانها مواجه هستند. به چه حقي من ميتوانم از آنها بخواهم که واکنشي نشان ندهند و منتظر بمانند که اين رژيم مانند يک ميوه رسيده خودش بيفتد. وظيفه يک مسئول سياسي اين است که حقيقت را به مردمش بگويد. انقلابي که از 12 ژوئن 2009 آغاز شده است يک «انقلاب مخملي» نخواهد بود. ما يک راه طولاني را در پيش داريم که فداکاريهاي بزرگي را ايجاب خواهد کرد. ولي ما به پيروزي خواهيم رسيد و با توسل به زور برقراري يک دولت قانون که حقمان است را محقق خواهيم کرد. زور چيست ؟ در مبارزه ما براي آزادي، ما عليه رژيم همان از وسايلي استفاده خواهيم کرد که او بر عليه ما بکار ببرد.
فيگارو: آيا شما فکر ميکنيد اين احتمال وجود دارد که سپاه پاسداران اردوي خود را تغيير داده و به شما بپيوندد؟ 
جهانشاهي: پس از فراخوان من در تاريخ 19 مارس، شخصيتهاي زيادي که در حول و حوش رژيم و در بالاترين سطوح در داخل رژيم هستند با ما تماس گرفتهاند. بسياري از آنها با من همنظر هستند و معتقدند که احمدي نژاد کشور را بسوي يک فاجعه خواهد برد. به نظر من بروز يک جنگ در کمتر از 18 ماه کاملا محتمل است. در حال حاضر سران کنوني رژيم به 2 گروه تقسيم شدهاند : گروه اول که کنترل سپاه پاسداران انقلاب را در دست دارد تا آخر سياست افراطگرايانه احمدي نژاد را دنبال خواهد کرد. گروه دوم که از اکثريت برخوردار است آمادگي دارد که در موقع مناسب و در زماني که ما به عنوان يک آلترناتيو معتبر و مشروع جا افتاده باشيم به اردوي مردم بپيوندد.

در اين نمونه عبرت انگيز، عملكرد و سبك كار يك مأمور به اصطلاح مخالف و مدافع تغيير رژيم (جهانشاهي) به وضوح پيداست. يك روز ”سبز“ مي شود، يك روز خواهان براندازي قهرآميز رژيم، و سرانجام در تنگناي نظام اعلام مي كند كه «تغيير ويا براندازي نظام جمهوري اسلامي توسط هرگروه سياسي ... امري كمتر از خيانت نخواهد بود».
در همين سبک‌کار وزارتي ، به مصداق، آب، گودال را پيدا ميكند، با كانال تلويزيوني كه وزارت اطلاعات برايش راه انداخته، مصاحبه‌های مفصلي هم با مصداق ”مخالف جدي رژيم“ و ”منتقد مجاهدين“، از قبيل همان ”تواب تشنه به خون“ انجام مي شود تا هرچه ”دل تنگ“ وزارت ميخواهد، عليه مجاهدين و شوراي ملي مقاومت ايران بگويند. اما بيچاره ولي فقيه شاخ شكسته و رئيس جمهور به گل نشسته و گشتاپوي بدنام، كه با اين فرار به جلوي ابلهانه، به‌جای ريختن قبح بازگشت به ايران آخوند زده، جز انزوا و استيصال خود و سوزاندن مهره و ابزار صنعت مخالف بازي و آلترناتيو سازي مجازي، نصيبي نمي برند و براي خود تنها شكست و رسوايي مضاعف رقم مي زنند.

«همنشين شاگرد جلاد» كيست؟ 

محمد جعفري در آبان سال 67 (چند ماه بعد از عمليات فروغ جاويدان) به ارتش آزاديبخش پيوست و در آبان سال 71 اخراج گرديد. از همان فرداي ورود  به ارتش آزاديبخش، ما با يك دافعة نسبتاً شديد در مورد او در ميان رزم‌آوران ارتش مواجه بوديم كه كار سازماندهي او را به‌طورجدی مشكل مي كرد چون اغلب يكانها حاضر به پذيرفتن او در سازمان رزم خود نبودند. به خاطر ژست‌های بی‌محتوا و حرف‌های بی‌سر و ته‌اي كه در نشست‌های عمومي براي خودنمايي مي زد، كساني كه نام خانوادگي او را نمي دانستند او را ”محمد گوادلوپ!“ ميخواندند و به همين نام در مورد او يادداشتهاي اعتراضي مي دادند. علتش استنادات مكرر و بی‌قافيه او در هر نشستي به كنفرانس گوادلوپ بود كه به نظر مي رسد حالا آن را با سقراط جايگزين كرده است!
واقعيت اين بود كه اين شخص سنخيتي با مبارزه و ارزش‌هاي انقلابي و انساني نداشت. به همين خاطر در همين مدت نسبتاً كوتاه حضورش در ارتش آزاديبخش بارها از او خواسته شدكه به دنبال زندگي مطلوبش برود ولي او سودا و مأموريتي ديگر داشت كه در آن زمان براي ارتش آزاديبخش مكشوف و اثبات نشده بود.
چندين بار كه با او از اخراج صحبت شد ملتمسانه درخواست ميكرد كه هنوز بماند.
به اين ترتيب، در آن دوره با صرف انرژي و بردباري زياد از جانب مسئولان و ساير مجاهدان و رزمندگان در ارتش آزاديبخش حضورش تحمل شد. سرانجام بعد از چند بار اتمام حجت و نقض عهد مجدد از جانب نامبرده، او را به نشست هفتگي ستاد روابط خارجي فراخواندند و براي آخرين بار، مواضع و عملكردهاي او در مناسبات ارتش آزاديبخش را مبني بر: «دفاع مستمر از رژيم ضد بشري خميني، كوچك كردن جرائم و حتي تا مرز تعريف پيش رفتن نسبت به پاسداران و جلادان و شكنجه گران» و «تلاش مستمر براي پراكندن روحيه يأس، تبليغ ثبات رژيم و ترويج بريدگي» به او خاطرنشان كردند.
نتيجه گيري جمع در اين نشست، به اتفاق آرا، اين بود كه وضعيت او به خاطر «تلاش مستمر براي كسب اطلاعات» فراتر از بريدگي و اخراج، يك وضعيت مشكوك و نفوذي است. صورت‌جلسه اين نشست به تاريخ اول آبان 1371 توسط تمامي حاضرين و شخص محمد جعفري امضا شده است:


صورت‌جلسه نشست هفتگي تشكيلاتي ستاد روابط
جمعه 1/8/71
موضوع: تعيين تكليف محمد جعفري
به دنبال گزارش‌های كتبي و شفاهي كه از تعداد زيادي از افراد ستاد روابط و همچنين افرادي از بخش‌ها و يگانهاي ديگر ارتش آزاديبخش درباره برخوردهاي ضد تشكيلاتي نافي ارزش‌هاي مجاهدين و به نفع خميني به تعداد زياد به مسئولين ستاد روابط رسيده بود طبق معمول در نشست هفتگي از افراد ستاد خواسته شد كه اگر نكاتي دارند در دراين‌باره براي روشن شدن وضعيت محمد جعفري بيان كنند كه تمامي افراد در اين رابطه ضمن ارائه فاكت‌هايي بدون استثناء نه تنها او را شايسته مناسبات مجاهدين و ارتش آزاديبخش ندانستند بلكه به دلايلي كه در زير خواهد آمد وضعيت او را در حدي كه در يك دادگاه ذيصلاح محاكمه شود قلمداد كردند. خلاصه آنچه‌كه جمع در رابطه با آن به‌يقين رسيد در مورد كاركرد و ماهيت محمد جعفري به شرح زير است:
1.دفاع مستمر از رژيم ضد بشري خميني، كوچك كردن جرائم او و حتي تا مرز تعريف پيش رفتن نسبت به پاسداران و جلادان و شكنجه گران .
2.تلاش مستمر براي پراكندن روحيه يأس، تبليغ ثبات رژيم و ترويج بريدگي
3.ضديت حرفي و عملي مستمر با مناسبات و ضوابط و ارزش‌هاي تشكيلاتي
4.زدن مستمر محفل با عناصري كه بريده‌اند و در مناسبات منتظر تعيين تكليف در خارج مناسبات ستاد مي باشند .
5.تلاش مستمر براي كسب اطلاعات
كليه افراد ستاد روابط خارجي كه در اين نشست براي بررسي وضعيت محمد جعفري شركت كرده بودند بدون استثناء با بلند كردن دست 5ماده فوق را تأييد كردند. هيچ رأي مخالف و يا حتي ممتنع وجود نداشت و در مقابل سوال مشخص نسبت به وجود رأي ممتنع يا مخالف همگي پاسخ منفي دادند (رد كردند) .
بنابراين وضعيت محمد جعفري در رابطه محورهاي 5گانه فوق بايد تعيين و مشخص شود .
طبيعي است با توجه به ماهيت 5 محور فوق، مسئله فراتر از اخراج از مناسبات كه تمامي جمع آن را حداقل مي دانستند مي باشد. 
در اين جلسه من حضور داشتم و تمامي مطالب بالا با حضور من انجام شد و تأييد مي كنم كه مطالب فوق در جمع جريان پيدا كرد.                                                 1/8/71
محمد جعفري

در پايان همين نشست، محمد جعفري به طور جداگانه تأييد و امضا مي كند كه ”برخي“فاكت‌هايي كه دربارة او گفته‌اند درست است.

به فاصله چند روز بعداز اين نشست، در منتهاي تعجب همه حاضران و كساني كه اين فرد را مشكوك مي دانستند، مطلع شديم كه به دستور رهبر مقاومت، بهرغم همه خيانت‌ها و جفاکاری‌هايش، با هزينه و امكانات مجاهدين و در كمال لطف و محبت به اروپا فرستاده شده است تا به دنبال زندگي مطلوب خود برود.
مزدور اخراجي در نامه خداحافظي زير به تاريخ 5 آبان 71 خطاب به همسر سابق در منتهاي فريب‌كاري و دروغ‌گويي، چنين جلوه ميدهد كه گوييا براي يك ماموريت سازماني به سوئد ميرود! 

يك اطلاعيه روشنگر
22 سال بعد از اخراج و اعزام به اروپا و همه عملكردهاي شک‌برانگيز و مزورانه محمد جعفري، اطلاعيه روشنگر خانم همدم امامي و آقاي سيامك سعيدپور (سايت آفتابكاران در 14 آبان 93) را كه قبل از طرد او از خانواده سعيدپور، سالها با اين شخص در روابط تنگاتنگ خويشاوندي بوده اند، منتشر كرده است.
براي اطلاع هموطنان بايد خاطرنشان كنم كه خانم امامي مادرزن و آقاي سعيدپور برادرزن سابق اين فرد بوده‌اند. خويشاوندي آنها با اين شخص مربوط به زمانيست كه خواهر مجاهد فروزان سعيدپور محمد جعفري را طلاق نداده بود. خانم امامي كه مجاهدين او را ” مادر همدم“ مي نامند مادر مجاهدان شهيد ساسان و سعيد سعيدپور است و سيامك هم برادر آن‌ها است.
اطلاعيه مادر همدم و سيامك براي دست اندركاران ضداطلاعات در ارتش آزاديبخش اهميت ويژه اي دارد زيرا پرده از رازهايي بر ميدارد كه براي ما مدتها مبهم و ناشناخته بود. اين اطلاعيه با فاكتهاي دقيق، بخصوص فرارهاي مورد ادعاي محمد جعفري، جاي ترديد در مأموريت او باقي نميگذارد.

افشاي يك مزدور وزارت اطلاعات
 محمد جعفري بريده يي که مزدور شد
همدم امامي - سيامك سعيد پور 
هم ميهنان عزيز ،
تلاش ها وتوطئه هاي اخير رژيم و عواملش در خارج كشور ما را بر آن داشت كه ديني را كه براي افشاي يكي از مزدوران وزارت اطلاعات به گردن داشتيم هرچند با تإخير قابل انتقاد ادا كنيم. سكوت در مقابل پاسداران سياسي رژيم در خارج كشور، مفهومي جز خيانت به خون شهيدان ندارد، ازجمله برادران شهيدم مجاهدان خلق ساسان سعيدپور که در 12 دي سال60 تيرباران شد و سعيد سعيد پور كه قهرمانانه و با افتخار در روز 19 بهمن همان سال به شهادت رسيد.
اين مزدور محمدجعفري است كه نام همنشين بهار بر روي خود گذاشته است. به قول آن ضرب المثل معروف «برعكس نهند نام زنگي كافور!!». زندانيان زمان شاه ميگفتند بازجوهاي شكنجهگر ساواك همه با نام مستعاردكتر! همديگر راصدا ميكردند ولي امروز عوامل وزارت اطلاعات سعي ميكنند اسامي لطيف!! روي خودشان بگذارند كه شايد چهره كثيف وخونخوارشان پشت اين اسامي مخفي بماند. مثل مينو سپهركه يك شكنجه گر قهار وزارتي است ويا بهار ايراني و بهروز ريحاني وميلاد آريائي !!!
محمد جعفري همشهري ما محسوب ميشود وبيست وهفت سال قبل با خانواده ما وصلت كرد وبه اين جهت خوب و ازنزديك اورا ميشناسيم. با اينكه اين وصلت به سرعت و در سال 1371 به جدايي كشيد، اين مزدور تا چندسال قبل هم سعي ميكرد باپرروئي رابطه خودش را با مادر همدم حفظ كندچون ميخواست از خانواده مجاهدان شهيد براي مزدوري اش اعتبار كسب كند.
رفتار مشكوك اوهميشه موضوع بحث بين ما بود. برخي اين رفتار مشكوك را ناشي از اين ميدانستند كه يك تخته كم دارد ويا «شيرين عقل» است ولي برخي ديگر مصر بودند او با وزارت اطلاعات همدست وهمكار وخلاصه مواجب بگير آنهاست.
مصاحبه اخير او با سعيد شاهسوندي، معروف به شاگرد جلاد اوين، كه عنصر لو رفته وپيشاني سياه وزارت است و هدفي جز ريختن قباحت رابطه با وزارت اطلاعات ندارد، براي ما شكي در مورد ماهيت و مأموريت وزارتي او باقي نگذاشت و در واقع حق با كساني بود كه ميگفتند او باوزارت كار ميكند. همگان در روزنامه هاي رژيم تصاوير وحرفهاي شاگرد جلاد در مدح خميني و رژيم را كه به كارگرداني جلادان اوين و لاجوردي دژخيم صورت مي گرفت ديده و به ياد دارند و بخوبي ميدانند كه او تا چه اندازه با شركت در شكار و شكنجه و تير خلاص زدن به مجاهدين و مبارزين توانست اعتماد دژخيمان را جلب كند.
بعد از اين اقدام رذيلانه ديگر جايي براي سكوت نمانده و روشن ميشود دلائل كساني كه ميگفتند محمد جعفري با وزارت كار ميكند بسيار جدي بود و از اين بابت تأخير ما در افشاي صريح او قابل انتقاد است، چراكه شواهدش را قبلاهم به وضوح ديده بوديم. ذيلا برخي از اين شواهد براي اطلاع عموم هموطنان ذكر ميشود.
1-سابقه زندان او در اوين بسيارشبهه برانگيز بود بطوريكه ازقول مجاهد شهيد علي صابوني نقل ميكنند كه عملكرد او در زندان به ضرر زندانيان و باعث افزايش فشار روي آنها بود. در بحبوحه كشتار و اعدام در اوين او هربار به بازجوئي ميرفته خوش وخرم برميگشته و افراد جوان هم اطاقي اش را تحت عنوان انتقال بحثهاي تبيين جهان جمع ميكرده است. علي صابوني از اينكه او ازسادگي برخي جوانان سوء استفاده كرده به اين وسيله موضع آنها را براي وزارت اطلاعات مشخص ميكرده بسيار بر آشفته بوده است. او 5سال در زندان بود و درسال 65 آزاد شد.
2-درسال 66، هنگام اقدام براي اعزام به قرارگاه اشرف، ظاهرا لو رفته و دستگير و به زندان دستگرد اصفهان (زندان سپاه)منتقل شده بود، در سال 67 به زندان شهرباني گلپايگان منتقل شد. در صورتيكه اين كار معمول نبود كه يك نفر از زندان سپاه به زندان شهرباني منتقل شود، محمد جعفري خودش ميگويد با كمك يک زنداني عادي از طريق آشپزخانه زندان شهرباني در تابستان سال 67 فرار كرد و به خانه ما در تهران رفت.
3- او سپس نزد يكي ديگر از خانواده هاي مجاهدين كه كمتر شناخته شده بودند رفت تا امنيت بيشتري داشته باشد و مجدداً براي اعزام به منطقه اقدام كرد ولي اينبار نيز در مرز پاكستان در مهر 67 دستگير و به نحو مشكوكي آزاد و حتي به پاكستان عبور داده ميشود. محمد جعفري مدعي بود وقتي مرا گرفتند رئيس پاسگاه سوال كرد كه كجا ميروي ؟ گفتم نزد همسرم به ارتش آزاديبخش مي روم ...رئيس پاسگاه از صداقت من كه صريح همه حرفهايم را زدم خوشش آمد و گفت مي داني كه اگر تو را تحويل بدهم اعدامت ميكنند. سپس رئيس پاسگاه دو تا از مزردارانش(خبرچين هاي محلي) را صدا كرد تا مرا به پاكستان برسانند. و سپس از آنجا به كويته رفتم.
4-شك و شبهه نسبت به او ازهمين جا شروع شد. بعضي معتقد بودند كه فرار او از زندان كاملا ساختگي است. انتقال او از زندان سپاه به زندان بي در و دروازه گلپايگان كاملا حساب شده و براي فراري دادن ونفوذ دادن او بوده است به اين جهت هم وقتي در مرز او را ميگيرند ولش ميكنند چون به آنها ميفهماند مأموريت دارد و آنها هم بعد از اطمينان ازاين مسأله ميگذارند او برود.
5- در اشرف آنهم در دوران بعداز عمليات فروغ، محمد جعفري را به خاطر رفتار ناشايست به هيچ يگاني راه نميدهند. تلاش او طي اين مدت بطور غير مستقيم منصرف كردن خواهر من از مبارزه و بردن او به خارجه بود که موفق نميشود، سپس همزمان با جنگ كويت اعلام ميكند كه نميخواهد دراشرف بماند به اين جهت به اروپا اعزام ميشود.
6-در محيط اروپا ماهيت او بيشتر بارز شده و سقوط و انحطاط اخلاقي و سياسي خود را به نمايش ميگذارد. ما در زمينه اخلاقي او وارد نميشويم فقط اشاره ميكنم كه درسال 66بعد از آزادي از زندان براي هنگامي كه براي مخفي ماندن يكي از خانواده هاي شهدا به او پناه ميدهد، درهمان مدت اختفا به نحو بسيار رذيلانه يي درصدد فريب دادن دختر كوچك اين خانواده برمي آيد كه با جواب دندان شکني روبرو ميشود که از جزييات آن صرفنظر ميكنم.
7- در سال 1994رژيم، برادر او بنام ابراهيم جعفري كه در جهاد ضد مردمي رژيم آخوندي كار ميكرد را، سراغ محمد به هلندفرستاد. بطور اتفاقي ما درخانه محمدجعفري، برادرش ابراهيم را ديديم. او درباره دوره زندان محمد به ما گفت كه اين محمد در زندان بدجوري بريده بود و بدترين دوران زندانش بود و تماماً در زندان گريه ميكرد و دست به گريبان همه كس منجمله امام جمعه شده بود تا آزاد شود. محمد ازاين گفتههاي افشاگرانه برادرش نزد ما ناراحت شده و به او اشاره ميكند كه اين حرفها را جلوي ما نزند.
8-همان زمان ابراهيم جعفري، محمد را به آلمان برد تا با يك مأمور وزارت اطلاعات ديدار كند. محمدجعفري آنموقع سعي كرد وانمود كند كه از او همكاري خواستند و نپذيرفته است. در صورتيكه اگر ادعايش درست بود پاي چنين ديداري نميرفت. عجيب اينكه به فاصله کمي بعد از اين ديدار، فردي به نام اکبري از وزارت اطلاعات به خانه مادرهمدم زنگ زد و خواستار بازگشت من و مادر به ايران شد. در اين تماس اكبري خيلي از محمد جعفري و اوضاع خوب او تعريف كرد!
9-رفتار و اعمال محمد جعفري بعد از اين ملاقات تغيير كرد و با ظاهر آراسته چهره مجاهدين را تخريب ميکرد. بنظر ميرسيد مأموريت جديدي از وزارت دريافت كرده است. او طي اين سالها پرده ها را کم کم كنار زد و با يك پز روشنفكرانه كه طرح و شگرد وزارت است شروع به لجن پراكني عليه مجاهدين كرد.
10- در چارچوب همين مأموريت او بتدريج به همدستي و هم باند شدن با ايرج مصداقي خائن و مزدور پرداخت كه زندانيان سياسي و شاهدين قتل عام ماهيت كثيف او را افشا كردند.
البته محمد جعفري و ايرج مصداقي مدتهاست كه با هم، گاري رژيم را حمل ميكنند وبه هم نون قرض ميدهند ولي به نظر ما، مأموريت پشتيباني تام و تمام براي پيشبرد توطئه هاي رژيم توسط مصداقي عليه مجاهدين به عهده محمد جعفري گذاشته شده است.
رژيم سعي ميكند توسط او، مأموران قلمزن خود را در صحنه نگهدارد و اين كار را محمد جعفري با رذالتپيشگي تمام با ترتيب دادن مصاحبههاي مهوع با اين افراد دنبال ميكند. مصاحبه هائي كه بوي توطئه و خون ميدهد.
اقدام جديدش در مصاحبه پشت سر هم با قصيم و روحاني و بلافاصله با شاهسوندي در همين رديف است.
به هرحال هر كس در ماهيت وزارتي محمد جعفري كمترين شكي داشت با اين كارش يقين كرد كه در رديف همان شاگرد جلاد اوين است و ضمناً دست بقيه همراهانش را هم رو كرد و نشان داد كه چه كساني در اين توطئه شريك او هستند و تا چه اندازه در لجن وزارت اطلاعات فرو رفته و دستشان آلوده به خون مجاهدين است.
ما از پيشگاه مردم ايران بخاطر تأخير در افشاي اين مزدور پوزش ميخواهيم و اميدواريم كه اين ياداشت كمك ناچيزي باشد به همه هم ميهنان كه توطئه هاي وزارت اطلاعات جنايتكار آخوندي را بهتر بشناسند و تمام همدستان و همكاران اين مزدوران را افشا كنند.
سيامك سعيد پور – همدم امامي 12 آبان ماه 1393
                                                        
لباس شخصي خارجه نشين ولايت
 توضيحات سيامك و مادر همدم روشن مي كند كه چرا اين مزدور از همان زمان كه به اروپا رفت با شتابي فزاينده و با تمركز بيشتر بر دشمني و ضديت با مجاهدين چه در خفا و چه در علن، ادامه ميداد. روشن ميكند كه چرا عملكردش فراتر از يك اخراجي و بيگانه از مبارزه، تنها در كادر اجراي مأموريت و به عنوان يك عنصر به استخدام درآمدة وزارت اطلاعات در هيئت يك لباس شخصي خارجه نشين ولايت با پز روشنفكري و با لعاب بسيار رقيقي از اپوزيسيون نمايي، بوده است.
به اين ترتيب معلوم مي شود كه او در زندان خميني به استخدام وزارت اطلاعات درآمده و با مأموريت نفوذ در ارتش آزاديبخش، از زندان فراري داده شده و پس از وصلت با يكي از خانواده‌های مجاهدين با اين هدف كه براي خود حريم اعتماد و سلامت سياسي و امنيتي به وجود بياورد، از مسير پاكستان به عراق فرستاده شده است. جالب اينكه وقتي در زاهدان توسط نيروهاي رژيم دستگير ميشود، به گفته خودش با گفتن حقيقت ماجرا و مقصد اصلي‌اش (ارتش آزاديبخش ملي ايران)، مورد اعتماد نيروهاي سركوبگر قرارگرفته و نه فقط آزاد ميشود، بلكه با كمك و همراهي همان نيروي سركوبگر، به‌سلامت از مرز خارج‌شده و به پاكستان ميرسد!
چفت و جور شدن و سازماندهي بعدي اين مزدور با تواب تشنه به خون (ايرج مصداقي) و مأموريت سفيدسازي شاگرد جلاد اوين (سعيد شاهسوندي) نيز تماماً و در پشت پرده، مانند همان فرارهاي ” معجزه‌آسا“ و مشايعت در مرز پاكستان توسط مأموران رژيم از طريق اطلاعات آخوندها هماهنگ و انجام شده است.
لازم به يادآوري است كه سايت پاسدار رضايي بعد از موضوع نفوذ پاسدار مدحي در «ميان اپوزيسيون خارج كشور» نوشت: «مي‌گويند فلاني از زندان مرخصي گرفته و از طريق کوهستان و مرزهاي غيرقانوني خود را به آمريکا و اروپا رسانده است و همين اندازه براي اعتماد و اطمينان به دشمني وي با جمهوري اسلامي کافي است! يعني سيستم اطلاعاتي جمهوري اسلامي ايران با آن ويژگي و کارآمدي و تجربه منحصربه‌فرد خود دست روي دست مي‌گذارد و بعد از مرخصي و فرار فلان مجرم، بازهم به مجرمان ديگر مرخصي مي‌دهد تا اين فرارهاي زنجيره‌اي ادامه داشته باشد؟!». (تابناك 22خرداد1390)
اما قانونمندي حركت در صحنة سياسي آن‌هم در كشاكش نبرد سرنوشت، بين يك رژيم ضد بشري با يك مقاومت خون‌فشان و تسليم‌ناپذير، سرانجام همة پرده‌ها را از روي مواضع و جهت‌گيري‌هاي سياسي كنار مي زند و آبشخور آن‌ها را برملا ميكند.
 اين همان جايي است كه آخوند دري نجف‌آبادی وزير اطلاعات رژيم در سال 1377 ميگفت:« وزارت اطلاعات عناصر بريده از منافقين را حمايت ميكند» ( خبرگزاري رسمي رژيم ـ 13 آذر 1377).
به همين خاطر وزارت اطلاعات و سركردگان آن، بارها گفته‌اند كه هيچ صدايي عليه مجاهدين نيست مگر در ارتباط با آنان باشد. «مصطفي كاظمي معاون سعيد امامي مسئول امنيت داخلي در وزارت اطلاعات گفت كه اگر توانستيد ” فقط يك اسم بياوريد كه برعليه سازمان فعاليت كند و وصل به ما نباشد» (كتاب طرح‌ها و توطئه‌های وزارت اطلاعات صفحه 147)
اين همان‌جايی است كه شاگرد جلاد اوين، به‌قول خودش بر آن بود تا «حل‌ شدن و محو شدن در خط رهبري امام» را با «برگرداندن مرددها و دودلها» اثبات كند(روزنامه جمهوري اسلامي-6خرداد68)
اين همان پرده آخر است كه چنين عناصري به مزدوري ارگانهاي مخوف رژيم آخوندي در ميآيند و دست در دست دژخيم و ستمگر، چنگ بر جسم و روح مجاهدان و مبارزان ميزنند و بعضاً بر جلاد سبقت ميگيرند.
نبش قبر شاگرد جلاد اوين، دو دهه بعد از سوختن او و پس از گذشت 23 سال از فرستادن او به اروپا توسط اطلاعات آخوندها و شخص حجاريان (معاون وقت وزارت بدنام) براي ”محاكمه مسعود رجوي“ آنچنانكه در نخستين اظهارات و اطلاعيه سعيد شاهسوندي در سال 1370 آمده بود، تصادفي نيست.
اتحاد زندانيان سياسي متعهد به سرنگوني، در بيانيه 14 آبان 93 در دراين‌باره اعلام كرده است: «به نظر ميرسد که رژيم قصد محک زدن و سنجش مجدد جبهه زندانيان سياسي و پيش‌قراولان آن را دارد. اخيراً فردخود فروخته و خائني به نام "محمد جعفري" (همنشين بهار) که به گواه تاريخ در وجود وي عنصر صداقت همچون کيميا دست نايافتني و بالعکس عناصري چون تحريف حقايق و خودفروختگي و کينه نسبت به انقلابيون راستين، فرصت‌طلبی، وقاحت، و دروغگويي فراوان است، در يک دهن‌کجی آشکار به مجموعه زندانيان سياسي و بيش از سه دهه مقاومت خون‌بار و جان‌فشانی‌های بی‌دريغ، در يک شوي مسخره به بهانه "مصاحبه" اقدام به توّاب شويي و سفيدسازی فردي سياه‌کار، شرير و خيانت‌پيشه‌تر از خويش به نام "سعيد شاهسوندي" کرده است تا هم کينه و بغض خود را نسبت به مقاومت مردم ايران تخليه کند و هم آنکه شايد در مقابله با چنين عنصر در درهم‌شکسته و مفلوک و طرح سؤال‌هايی اپوزيسيون مآبانه؛ مختصر آبرويي در ميدان بي آبرويان براي خويش کسب نمايد...»

عصاكشي هاي پي در پي وزارت براي سفيدسازي مزدوران
ريختن قبح شاگرد جلاد اوين در عين حال دفاع مستأصلانه اطلاعات آخوندها در برابر سوختن مزدور مستعمل اوين، ايرج مصداقي است. كميسيون امنيت و ضد تروريسم شوراي ملي مقاومت در اطلاعيه اول مرداد 93 تحت عنوان «تواب تشنه به خون، عصا كش خائن خودفروخته!» سند انكارناپذير همكاري ايرج مصداقي با اطلاعات بدنام آخوندها را براي شستن دست دژخيمان در جنايت عليه بشريت در اشرف برملا كرده و به‌روشنی نشان داده بود كه رژيم چگونه براي نسبت دادن قتل يك خائن خود فروخته (مسعود دليلي) به مجاهدين در اشرف، ايرج مصداقي را براي عصاكشي آن خودفروخته به صحنه فرستاده و در رسانه‌های وزارتي ” رها“ كرده بود!
اكنون نوبت عصاكشي يك لباس شخصي ديگر ولايت (محمد جعفري) در خارجه براي شاگرد جلاد اوين است. محاكمه مسعود رجوي كه مأموريت ابلاغ‌شده شاگرد جلاد بود، آن روي سكة ترور دكتر كاظم رجوي است. سعيد شاهسوندي يكي از شاهدان رژيم در مورد قتل دكتر رجوي در دادگاه ژنو در تير 1370 بود. در همان زمان سند رسمي دادگاه دراين‌باره توسط نشريه اتحاديه انجمن‌های دانشجويان مسلمان خارج كشور (هواداران سازمان مجاهدين خلق ايران) منتشرشده است: (نشريه فوق العاده مرداد 1370) :


قتلهاي مشكوك درون تشكيلاتي كُد شناخته شده اطلاعات آخوندي
”قتلهاي مشكوك“ در درون مجاهدين و ” كشتارهاي درون تشكيلاتي“ كدهاي شناخته‌شده اطلاعات آخوندها از سه دهه پيش است. كافي است نگاهي به يكي از تيترها و مندرجات روزنامه جمهوري اسلامي بعد از عمليات فروغ جاويدان بيندازيم كه در آن يك مزدور ديگر اطلاعات آخوندها، مشابه همان مزدوراني كه اعتراف كردند از جانب مجاهدين در حرم امام رضا بمب‌گذاری كرده و کشيش‌های مسيحي را کشته‌اند، به فرموده  اعتراف می‌کند كه «بنا به دستور ابراهيم ذاكري (از مركزيت سازمان) كه من راننده وي بودم...از پشت سر علي زركش را هدف مسلسل قرار داده و به قتل رساندم» !
مزدور مزبور علاوه بر اين قبيل اعترافات آخوند ساخته، چند عنوان دست‌ساز اطلاعات آخوندي را هم  تحت عنوان”جريان هايي كه از سازمان جداشده‌اند“ قالب ميكند از قبيل: ”پيروان راه حنيف“، ”پيروان راه موسي“، ”پيشمرگان مجاهد خلق“، ” افراد متفرقه“ و ” تشكيلات پرويز يعقوبي“!
  
 نمونه ديگر، نسبت دادن قتل يك مسئول موهوم مجاهدين به نام باقرزاده در كابل به ضرب گلوله توسط خود مجاهدين و همچنين واردکردن مجاهدين در ترور دكتر كاظم سامي در كيهان آخوندي است با اشاره به اينكه ”اين ترور به‌احتمال‌زياد از خارج كشور طراحی‌شده است“!  

 استيصال و فوران رذيلت 
كينتوزي لجام‌گسيخته و هيستري مزدوراني از قبيل محمد جعفري عليه مجاهدين، ارتش آزاديبخش و شوراي ملي مقاومت تحت عناوين مختلف، استيصال و فوران رذيلت آخوندي در برابر جنبش سرنگوني رژيم ضدبشري است. از خاطره‌نويسی گرفته تا لجن پراكنيهاي با قافيه و بی‌قافيه، از دستاويز قرار دادن هر موضوع با ربط و بي‌ربط براي لوث كردن ارزشهاي مبارزاتي تا  مسخره‌ترين تعبير و تفسيرها از كلمات و جملات بر ضد مقاومت، از دست كردن در خون مجاهدين اشرفي تا مقصر جلوه دادن خود مجاهدين و رهبري‌شان و تلاش براي اثبات منطق جلادان...
مضمون همه اين تشبثات بيهوده، توجيه تسليم و مزدوري در برابر رژيم و مضر جلوه دادن مقاومت و ايستادگي رو در روي آن است. اين همان محور و موضوع اصلي مأموريت همنشين جلاد است.
به چند نمونه از ياوه‌‌هاي محمد جعفري تحت عنوان خاطرات خانه زندگان (در اروپا و نه در مراكز ساواك و كميته شاه و نه در پايگاه‌هاي بسيج يا سپاه ضدمردمي خميني) توجه كنيد:

— ميهن دوستي ساواكي ها!
«کمالي و کمالي‌ها به اقتضاي کارشان به ظلم و جنايت کشيده شدند و او هم، شلاق کم نزده است. امّا سياهي محض و جاني بالفطره نبودند. بسياري از آنان واقعاً وطنشان را دوست داشتند و نيتشان خدمت به ايران بود و جنايت و خيانت نبود ...از يک زاويه ساواک خدماتي هم کرد، بعلاوه همه مأمورين (حتي در کميته مشترک) از آزار و شکنجه زنداني کيف نمي‌کردند و کسانيکه در ساواک با انگيزه هاي ميهن دوستانه خدمت مي‌کردند، کم نبودند» (28آبان91)
—بازجوي محترم! 
«انصافاً برخورد آن بازجو مؤدّب و محترم بود. شايد خيلي‌هاي ديگر را زده بود و سخت هم زده بود. امّا با من برخورد بدي نکرد. حتّي احساس کردم به نحوي مي‌خواهد کمکم مي‌کند...يکبار درحاليکه مي‌لرزيدم به حسيني که کنار صندلي‌ام نشسته بود و سيگار مي‌کشيد، گفتم آقاي حسيني لطفاً منو ديگه نزنين. گفت من کي تو را زدم؟ کس ديگه‌اي زده. اصلاً ترا تا حالا نزدم مگر اينکه اگر آقاي دکتر بگه و اشاره به بازجو کرد. او هم واکنشي نشان نداد. من آنوقت نمي‌دونستم که حسيني گلپايگاني است و نام اصلي‌اش شعباني». (28آبان1391)
— عواطف سرشار نسبت به تيمسار!
-«ساعتي بعد تيمسار ”رضا زندي‌پور” با دو نفر ديگر وارد اتاق شدند ... هرجور بود جلوي پاي تيمسار بلند شديم و سلام کرديم. او با احترام زياد برخورد نمود و گفت بفرمائيد بفرمائيد بنشينيد و حتي دست مرا گرفت، کمک کرد تا بنشينم ... بعد‌ها که خبر ترور وي را شنيدم اصلاً خوشحال نشدم» ( 3آذر91) .
— اين هماني جلاد و قرباني
«در دهه پرابتلاي شصت بهترين فرزندان ايران در مصاف با همديگر در خون خويش غلطيدند و هرکدام خود را هابيل و ديگري را قابيل پنداشت ...»( 20دي91)
— جعل و تحريف رذيلانه عليه نيروهاي انقلابي 
«سه شنبه ۲۰شهريور سال۵۲ وقتي خبر سقوط آلنده را تلويزيون زندان پخش نمود، شماري از زندانيان شاد و شنگول شدند. آيا آنان با پينوشه بند و بستي داشتند و هوادار کودتاي سيا بودند؟ ابداً بسياري از آنان شور آزاديخواهي داشتند و از زخم شکنجه‌ها رنج مي‌بردند. پس چرا از سقوط سالوادور آلنده خوشحال شدند؟ چون به زعم آنان حقانيت روش و منش امثال احمدزاده و پويان و حنيف‌نژاد اثبات مي‌شد و مبارزه قهرآميز مُهر مي‌خورد» (5 بهمن91)
— توجيه ندامت و تجليل از انقلاب سفيد و درايت اعليحضرت
«بعضي‌هاشون دفاع حقوقي مي‌کنند. يعني ضمن به رسميت شناختن دادگاه نظامي، با پذيرش قانون اساسي و در چارچوب آن دادگاه را زير سئوال برده و نشان مي‌دهند که مقصر دستگاه است نه کسانيکه براي عدالت اجتماعي و ميهنشان به زندان افتاده اند ... دفاعيه اي که بيش از همه رسم بود و عمل مي‌شد دفاعيه ”دستمال ابريشمي” بود! يعني متهم خودش را آگاهانه به آن راه مي‌زد و در دفاع از انقلاب سفيد و پيشرفتهاي مملکت کاتوليک تر از پاپ مي‌شد. من مايل به دفاعيه نوع دوم بودم ولي با هر کس در ميان گذاشتم مسخره ام کرد که مگر ديوانه شدي؟ ... دو سه صفحه در مورد انقلاب سفيد و درايت اعليحضرت همايوني نوشتم و دادم زير هشت» (2خرداد1392).

***
از كتاب « اي جلاد ننگت باد » صفحات 55 تا 64









«مدال» از آن كيست؟

ايران‌زمين شمارهٌ46 (31فروردين74)
 جلاد معروف اوين، ختم روزگار است. او پس از كشتار و قتل‌عام هزاران نفر از زندانيان سياسي مجاهد و مبارز، ظرف چند ‌روز و در گروههاي‌300 تا 400‌نفره در تابستان67، طي مصاحبه‌يي در 15مرداد67 با روزنامهٌ جمهوري اسلامي، به همهٌ حكام ضد‌شرع آموزش مي‌دهد كه «نبايد گول مظلوم‌نماييهاي منافقين را بخورند… مسئولين ذيربط بايد هميشه در برخورد با اينها اصل را با نفاق منافقين بگذارند و همواره با شك و ترديد به آنها بنگرند…». او خود به اين اعتقادش عمل كرده و بخش عمده‌يي از يكصد‌هزار زنداني سياسي را از دم تيغ گذرانيده است. او، در ضمن، مي‌خواهد نشان دهد كه در سرسپاري به خط امام، سرآمد دوران است و مي‌گويد كه در اوين يك «دانشگاه» دارد كه در آن به «افشاگري» عليه مجاهدين مي‌پردازد و بر «هواداران سازمان تأثير مي‌گذارد». بنابراين خود را كانديداي دريافت مدال درجهٌ يك سرسپاري به خميني كرده و منتظر است كه بر ‌سكوي اول قرار گيرد.

شاگردجلاد اوين در سريالهاي تلويزيوني خود كه در زمستان سال‌67 پخش گرديد، مي‌خواست روي دست لاجوردي بلند شود. او جنايتهايي را كه قبل و بعد‌از اين نمايشها مرتكب گرديده، از‌جمله شركت در شكنجه و قتل‌عام زندانيان سياسي در همان تابستان67، شركت در ترور دكتر كاظم رجوي، شهيد بزرگ حقوق‌بشر، و…، «عذر تقصير به پيشگاه امام» رذالت‌پيشه‌اش اعلام كرد و گفت كه با انجام اين جنايتها مي‌خواهد در خط امام «حل» و در نهايت «محو» گردد. او اصرار دارد كه نبايد بي‌انصافي كرد و نقش ويژهٌ او را در توجيه قتل‌عام زندانيان سياسي ناديده گرفت. چرا كه او بوده كه فاش نموده «سازمان با زندانيان هوادار خود در تماس بوده و برايشان خط فكري القا مي‌كرده است».
 مگر در شرايطي كه منتظري در نامهٌ اعتراضي خود به خميني در‌مورد قتل‌عام مجاهدين، كتباً به «اعدام چندهزار نفر در چند روز» اعتراض مي‌كرد، مصاحبه‌هاي شاهسوندي در مورد رابطه داشتن زندانيان قتل‌عام‌شده با سازمان، كم چيزي است؟!
 مگر هر آدم عاقلي نمي‌تواند بفهمد كه در بحبوحهٌ قتل عامها، شاهسوندي چه «لياقت» بالايي از خود نشان داده كه آدم شكاكي مثل لاجوردي را متقاعد كرده تا او را از زندان آزاد و با پاسپورت و پول و ديگر امكانات ويژه براي «افشاگري» و «محاكمهٌ مسعود رجوي» عازم خارج كشور نمايد؟
 شاهسوندي حتي هشدار داده كه اگر «مصلحت نظام» اقتضا كند، از آن‌چه كه در پس پردهٌ سياه مرتكب شده، داستانهايي دارد كه براي تصاحب مدال شمارهٌ يك رو خواهد كرد.
 اما هنوز مجادلهٌ جلاد و شاگردجلاد بر سر تصاحب مدال شمارهٌ يك سرسپاري به خط‌ امام تمام نشده، كه «جواني» جوياي نام از پس‌مانده‌هاي ديكتاتوري شاه، به نام حسين مهري، در راديو معروف به 24ساعته و موسوم به «صداي ايران» در لس‌آنجلس، باب ديگري را در «افشاگري» عليه مجاهدين و «تأثير‌گذاري» آن‌چناني بر «هواداران سياسي سازمان در آمريكا» گشوده است. او هم دم از ركورد شكستن مي‌زند و مي‌خواهد كه مدال را به نام خود «مُهر» نمايد. حرفش اين است كه اين منم كه بر روي سياهي رنـگ مي‌زنم، قورباغه را به فولكس‌واگن تبديل مي‌كنم و با شاگردجلاد اوين 25ساعت مصاحبه كرده‌ام!
 به اين ترتيب او مدعي است كه در «ماراتن» افشاگري در مورد مجاهدين، از استاد و شاگرد «دانشگاه اوين» كم نمي‌آورد و از جهاتي خود را جلوتر هم مي‌داند، چون يك‌قلم، «چهل شب،‌به‌طور مرتب در برنامهٌ شبانه 9 تا 11» با شاهسوندي به «جهاد سازندگي» و «ارشاد» هواداران ناآگاه «منافقين» مشغول بوده است!
 خوانندگان عزيز! ويژگيهاي اين مدعيان را تا جايي كه به اين مسأله بر‌مي‌گشت ملاحظه كرديد. حال از شما مي‌خواهيم قضاوت كنيد كه، مدال را به چه كسي بايد داد؟ به لاجوردي، جلاد اوين؟ به شاهسوندي، شاگردجلاد اوين؟ يا به حسين مهري و راديو مربوطه در لس‌آنجلس؟
 براي رسيدن به قضاوت نهايي، لطفاً  كليشهٌ  فوق و كليشه‌هاي صفحات قبل را مطالعه و با هم مقايسه كنيد.

گزارش يك شاهد عيني از شكنجه‌گاه اوين
 ايران‌زمين شمارهٌ 150 ـ  6مرداد1376
  يك شاهد عيني از درون رژيم گزارشي از مشاهدات خود در زندان اوين را براي ما فرستاده كه قسمتهايي از آن را در زير ملاحظه مي‌كنيد. امضاي نويسنده محفوظ است.

جنايتهاي سعيد شاهسوندي، شاگردجلاد اوين
 در قتل‌عام زندانيان سياسي و زدن تيرخلاص

اواسط شهريورماه1367، زندان اوين‌ ـ رئيسي دادستان انقلاب وقت دستور داد ‌شاهسوندي را به اتاقش بياورند. بعد‌ از ورود به اتاق همان‌طور كه ايستاده بود، به او گفت الان مي‌فرستمت بند آموزشگاه و كاري مي‌كنم در سالن بند بتواني تردد داشته باشي. تو خوب دقت كن و هرچه در مورد زندانيان مي‌داني برايم جمع‌آوري كن. شاهسوندي كه با چشم‌بند روبه‌روي ميز رئيسي ايستاده بود، با گردني كج و صورتي اصلاح‌نكرده و دستهايي كه به‌حالت احترام روي هم گذاشته بود، با صدايي دورگه گفت چشم حاج‌آقا و عقب‌عقب به‌طرف در خروج رفت و از اتاق خارج شد.
 در آن زمان زندانيان سياسي را در بند آموزشگاه در سالنهاي 2و4 به‌صورت باز و در بند6 به‌صورت بسته نگهداري مي‌كردند. در بندهاي 2و4 زندانياني بودند كه حكمشان را گرفته بودند و مي‌توانستند در كارگاه آموزشگاه و خارج از محوطهٌ بند كار كنند. اما زندانيان بند6 منتظر حكم بودند و نمي‌توانستند از سالن خارج شوند. بعد از رفتن شاهسوندي، رئيسي به كساني كه آن‌جا بودند گفت: اين از توابين است و مي‌خواهد براي ما كار كند، اطلاعات زيادي از منافقين دارد و براي ما شخص مفيدي است.

چند هفته بعد، شاهسوندي را در كارگاه ديدم (كارگاه در كنار بند آموزشگاه و در زير حسينيه قرار داشت). در قسمت خياطي كارگاه كار مي‌كرد و مهرهٌ اطلاعاتي رئيس كارگاه (شخصي به‌نام ابراهيمي از عناصر وزارت اطلاعات) شده بود. او تمام اخبار كارگاه را به ابراهيمي مي‌داد. شاهسوندي هم‌چنين مسئول سالن2 شده بود و تمام كارهاي سالن2 با او چك مي‌شد. رفيقش علي معين‌فر نيز در سالن4 همه‌كاره بود.

 در جلسه‌يي كه با حضور مبشري، حاكم شرع، و ناصري نمايندهٌ منتظري تشكيل شده بود، مبشري در مقابل اين سؤال كه چطور با اين سرعت توانستيد به پروندهٌ مظنونين مرصاد رسيدگي كنيد؟ گفت: در اين مورد بايد از كمك افراد بريده‌يي مثل آقاي سعيد شاهسوندي تشكر كنم چون اطلاعاتي كه او در اختيارمان گذاشت در شناسايي منافقين به من خيلي كمك كرد. شيوهٌ محاكمه بدين‌صورت بود كه چند زنداني با چشم‌بند وارد اتاق مبشري مي‌شدند، بعد‌ سعيد وارد اتاق مي‌شد و به شناسايي مي‌پرداخت و هر كسي را كه او مي‌گفت مجاهد است، فوراً ‌بنا بر دستور خميني اعدام مي‌كردند. يعني در حقيقت حكم اعدام آنها را سعيد شاهسوندي مي‌داد و اين خوش‌خدمتي را تا آن‌جا ادامه داد كه در جريان اعدام مجاهدين نقش زدن تير‌خلاص را به‌ او دادند و او با كمال ميل دست به اين كار مي‌زد. يك‌بار حاج مجتبي (مجتبي حلوايي‌عسكر، معاون انتظامي زندان) ‌به من گفت واقعاً سعيد شاهسوندي و علي معين‌فر تواب واقعي هستند. ديشب به آنها گفتم فردا صبح (شب يلداي سال‌68) ‌چند نفر را اعدام مي‌كنيم و شما بايد بياييد تيرخلاص بزنيد (معمولاً‌ اعدامها در ساعات اوليهٌ صبح و در پشت بند216 كه يك محوطهٌ بازي بود صورت مي‌گرفت). ‌آنها صبح آمدند و ‌تير‌خلاص زدند و جنازه‌ها را در پارچه‌يي پيچيدند و در آمبولانس گذاشتند و من هم براي آنها درخواست مرخصي تشويقي كردم. به‌طوركلي شاهسوندي در زندان نورچشم مسئولان، به‌خصوص مبشري و مورد علاقهٌ خاص حاج‌مجتبي بود و حتي آن‌قدر جرأت پيدا كرده بود كه مسائل پرسنل را هم به مسئولان زندان گزارش مي‌داد.

بعد از اين‌كه  زندانيان بند 2و4 و به‌خصوص هم‌اتاقيهاي شاهسوندي متوجه شدند كه او خبرچيني و جاسوسي مي‌كند، شاهسوندي را به سالن 6 فرستادند. يكي از مسئولان زندان به من گفت كه در سالن 2و 4 آن‌قدر مورد نفرت قرار گرفته بود كه ما احساس كرديم جانش در خطر است و او را جابه‌جا كرديم.